تبلیغات
عشق یعنی زندگی؟..... - داستان پیرمردی مهربان

عشق یعنی زندگی؟.....

عشق لحظه ای...

داستان پیرمردی مهربان


پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بوددختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشتوقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفتمی دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به توگمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كردكه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ HAMID hamida250@yahoo.com ] [ نظرات() ]