تبلیغات
عشق یعنی زندگی؟..... - ˙·▪● جوجوی عاشق ●▪·˙

عشق یعنی زندگی؟.....

عشق لحظه ای...

˙·▪● جوجوی عاشق ●▪·˙

یه روزی روزگاری، یه جوجه ای بود کوچولو و بامزه، تپل و بانمک

این جوجوی مهربون دلش میخواست عاشق بشه

دلش میخواست با تمام وجود عاشقی کنه و کسی رو دوست داشته باشه

تا بالاخره یه روزی روزگاری یهویی یه بچه گربه رو دید و ناغافل یک دل نه صد دل عاشقش شد

عقل و منطق بهش میگفت این یه بچه گربست، نمیشه باهاش دوستی کرد، نمیشه عاشقش بود...

اما احساسش بر همه چیز غلبه می کرد و مانع از تصمیم درست می شد

می خواست گربه هه مال خود خودش باشه

بالاخره تصمیم گرفت صاحب جسم و روح بچه گربه بشه

به هر قیمتی بود با هم دوست شدن، سال های سال

چشماشو بسته بود و بزرگ شدن گربه رو نمی دید

رشد کردن ناخن هاشو نمی دید

روز به روز هم عشقش بزرگ تر و بیشتر می شد

از همه ی زندگیش برای گربه گذشته بود

جسم و روحش مال گربه هه بود، بااین که از یه جنس نبودن اما به هم وابسته بودن

عاشق هم بودن

جوجو بیشتر عاشقی می کرد

روزا چشماشو به عشق گربه باز میکرد و تموم روز به امید گربه بود و شب هم بایاد گربه می خوابید

اما گربه سرگرمی هاش بیشتر شده بودن و توجهش به جوجو کمتر

جوجو خودشو محدود کرد، دیگه با هیچکس نپرید

می خواست بهش خیانت نکنه

تو خونه می موند و به عشق گربه خوش بود

سخت بود اما بهش وفادار بود

خیلی دوستش داشت و از ترس این که عشقش رهاش نکنه دم نمی زد...

و حالا اون جوجو بزرگ شده... برای خودش مرغی شده...

گربه هم بزرگ شده بود و دیگه هیچیشون با هم هماهنگی نداشت

اما جوجو دیوانه وار گربه رو دوست داشت...

تصمیم گرفت همیشه عاشق گربه بمونه...

حتی اگه هیچ وقت بهش نرسه...

حتی اگه گربه فراموشش کنه...

حتی اگه تنها بمونه...



[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 07:26 ب.ظ ] [ HAMID hamida250@yahoo.com ] [ نظرات() ]